کد خبر: 5355
سرویس: داستانک
تاریخ انتشار: ۲۶ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۵:۴۴
  • خبرنگار: روابط عمومی
  • چاپ
داستانک

آقا بیژن، پسر آقای شوریده، از چند روز قبل اعلام کرد که امسال در روز پدر قصد دارد چند ساعتی را با پدرش به طور انحصاری خوش بگذراند: برای چهار ساعت، بابام فقط مال خودمه. می­خوام ببرمش سینما و .......

آقا بیژن، پسر آقای شوریده، از چند روز قبل اعلام کرد که امسال در روز پدر قصد دارد چند ساعتی را با پدرش به طور انحصاری خوش بگذراند: برای چهار ساعت، بابام فقط مال خودمه. می­خوام ببرمش سینما و بعدشم رستوران و یه شام حسابی بزنیم تو رگ.

خانم شوریده که می دانست همسرش چقدر دوست دارد از جانب بچه­ هایش لوس شود، از این پیشنهاد استقبال کرد: خیلیم خوبه. پدر و پسر با هم برید و خوش بگذرونید.

روز پدر، آقا بیژن زنگ خانه پدری را به صدا در آورد. آقای شوریده، شیک و تر و تمیز درِ حیاط را گشود و از شما چه پنهان، از این که دید پسرش با یک تیشرت معمولی و شلوار لی دنبالش آمده، زیاد خوشش نیامد اما به رو نیاورد. در مسیر رفتن به سینما، آقا بیژن به پمپ بنزین رفت و بنزین زد. ولی وقتی کارت بانکش را در کارتخوان گذاشت، دستگاه کار نکرد. متصدی پمپ گفت: اینترنت قطعه.

ـ اِ، یعنی چی؟ من پول نقد همرام نیست ... بابا، سی تومن داری؟

آقای شوریده سی هزار تومان برای بنزین پرداخت کرد و سپس راهی سینما شدند. آقا بیژن اتومبیلش را در پارکینگ گذاشت و سراغ گیشه فروش بلیط رفت: دو تا بلیط، لطفاً.

و کارت بانکش را به فروشنده داد، اما فروشنده گفت: دستگاه کارتخونمون خرابه. لطفا نقد بپردازید.

ـ بابا، بیست تومن داری؟

آقای شوریده بیست هزار تومان داد و به همراه پسرش وارد سالن سینما شد. سینمای مدرنی بود که چند سالن داشت و آقای شوریده که سال­ها بود به سینما نرفته بود خیلی از آن خوشش آمد. پس از پایان فیلم، دو تایی قدم زنان به رستورانی در همان حوالی رفتند و سفارش شام دادند. شام دو نفره برای هر دویشان دلچسب بود، بخصوص که اواسط شام، برق رفت و خدمه سر میز مشتری ­ها شمع گذاشتند؛ چیزی که از جانب آقای شوریده با خوشرویی پذیرفته شد: اگه مامانت همرام بود میشد شام رمانتیک، ولی با تو میشه شام خاطره­ انگیز.

زمان پرداخت صورتحساب، آقا بیژن کارت بانکش را به صندوقدار داد. صندوقدار گفت: شرمنده، ولی همونطور که می بینید برق نیست و کارتخون کار نمی­کنه.

ـ بابا، پنجاه تومن داری؟

آقای شوریده اسکناس پنجاه هزار تومانی را تقدیم کرد.

وقت رفتن به خانه بود. دم خروجی پارکینگ، آقا بیژن کارتش را به سمت پارکبان دراز کرد، ولی پارکبان گفت: من کارتخون ندارم.

ـ بابا، ... ؟

آقای شوریده از قبل دست به جیب شده بود.

مقابل درِ خانه، آقای شوریده در حینی که از اتومبیل پیاده می­شد گفت: دستت درد نکنه، بابا. خییییلی زیاد زحمت کشیدی.

ـ اختیار داری، پدر جان. ایشالا بازم از این قرارا می­ذاریم.

ـ حتماً، به شرطی که دفعه بعد مهمون من!      

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 14 =