کد خبر: 5381
سرویس: داستانک
تاریخ انتشار: ۴ تیر ۱۳۹۸ - ۱۶:۱۴
  • خبرنگار: روابط عمومی
  • چاپ
"  داستانک  "

در روزگاران قدیم مادر و پسری بودند که زندگی فقیرانه ای داشتند. یک روز صبح، پسر به مادرش گفت: « من این جا را ترک می کنم و به شهر و دیار دیگری می روم، شاید آن جا شانس بهتری بیاورم و .........

در روزگاران قدیم مادر و پسری بودند که زندگی فقیرانه ای داشتند. یک روز صبح، پسر به مادرش گفت: « من این جا را ترک می کنم و به شهر و دیار دیگری می روم، شاید آن جا شانس بهتری بیاورم و کار خوبی پیدا کنم.»

مادر از این پیشنهاد پسرش استقبال کرد و سکه ای به او داد و گفت: « برو خدا به همراهت، این سکه را هم بگیر و هر جا که لازم شد خرج کن »پسر به راه افتاد.
 نزدیکی های عصر به روستایی رسید که در میدان آن، معرکه گیری مردم را دور خودش جمع کرده بود و می گفت: « یک حرف خوب دارم، به یک سکه می فروشم. »

اما هیچ کس حرفش را نمی خرید. پسر با خودش گفت شاید این حرف به درد من بخورد آن وقت سکه را داد و معرکه گیر در گوش او گفت:

« هر کس پرسید کجا برای زندگی خوش است، جواب بده: آن جا که دل خوش است. »

پسرک حرف را شنید و به راه افتاد. مدتی بعد به روستایی رسید که مردم آن دور یک چاه جمع شده بودند و هر کس که سطل آب را داخل چاه می

انداخت تا آب بردارد، طناب سطل اش پاره می شد و سطل داخل چاه می افتاد.

پسر هم که حسابی تشنه بود به کنار چاه آمد و به مردانی که دور چاه بودند گفت: بهتر است یک نفر را داخل چاه بفرستید، ببینید چه خبر است.

یکی از مردها گفت: یک نفر را فرستاده ایم اما برنگشته.

پسر گفت: پس طنابی به کمر من ببندید تا بروم و ببینم قضیه از چه قرار است. پسر را داخل چاه فرستادند. وقتی به ته چاه رسید دیو بزرگی را دید که آن جا ایستاده. با دیدن دیو لرزه بر اندامش افتاد . ولی به خود آمد و به خدا توکل کرد .  به دیو سلام کرد و گفت: چرا طناب سطل مردم را پاره می کنی ونمی گذاری آب بردارند؟

می دانی همه دارند از تشنگی تلف می شوند؟
دیو گفت من یک سوال دارم هر وقت جوابش را گرفتم می گذارم مردم آب بردارند، این مرد را هم آزاد می کنم.
پسر به مردی که قبل از او داخل چاه رفته بود نگاه کرد و پرسید: چرا این مرد بیچاره را اسیر کرده ای؟

دیو جواب داد: برای اینکه از او پرسیده ام کجا خوش است؟ جواب داده روی زمین و این اصلاً درست نیست، حالا از تو می پرسم کجا خوش است؟

پسر حرف معرکه گیر را به یاد آورد و گفت: جایی که دل خوش است. 
دیو کمی فکر کرد  گفت: آفرین، دل من هم توی این چاه خوش است.

آن وقت پسر و آن مرد دیگر را آزاد کرد و گذاشت که مردم آب بردارند. بعد هم یک انار که همه دانه های آن گوهر شب چراغ بودند به پسر داد. پسر انار را به خانه آورد و تا آخر عمر با خوشی و خوبی با مادرش زندگی کرد.

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
8 + 6 =