کد خبر: 5330
سرویس: داستانک
تاریخ انتشار: ۱۸ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۳:۲۸
  • خبرنگار: روابط عمومی
  • چاپ
"  داستانک   "

آقای شوریده مقابل همسرش نشست و با لحنی مصمم گفت: خانم، من امروز یه تصمیم خیلی مهم گرفتم...

"پدربزرگ باحال"

آقای شوریده مقابل همسرش نشست و با لحنی مصمم گفت: خانم، من امروز یه تصمیم خیلی مهم گرفتم.

ـ به به! چه خبر؟

ـ تصمیم دارم با نوه ­هام بیشتر وقت بگذرونم.

ـ هان؟!

ـ آره! یعنی چی که یک هفته چشم انتظار جمعه بشینم تا بچه ­ها بیان اینجا، یا هر از گاهی ما رو دعوت کنن و بریم خونه شون؟ تازه، کم کم که نوه ­ها بزرگتر بشن و مستقل، دیگه همون آخر هفته ­ها هم نمیان.

ـ خب این قانون طبیعته.

ـ ولی به نظر من برمی­گرده به پیوندهایی که بین آدما هست. اگه بیشتر خودمون رو توی زندگیشون جا کنیم، براشون اهمیت بیشتری پیدا می­کنیم.

ـ کدوم آدم جوونی حوصله پیر و پاتالا رو داره؟ از نظرشون ما آدمای کسل کننده­ای هستیم که سرشون رو با نصیحتامون درد میاریم.

ـ حق دارن. دلیلی نداره هر کاری می­کنن با نصیحت ما مواجه بشن.

ـ منم این رو قبول دارم، ولی وقتی می­بینم جوونای خام دارن راهی رو میرن که ما بارها رفتیم و نتیجه­ش رو دیدیم، جام نمی­گیره چیزی نگم.

ـ نصیحت جای خودش رو داره، اما من می­خوام وقتم رو به نوه ­هام بدم ، نه تجربه­ هام رو.

ـ اونا سرشون به کار خودشونه.

ـ آره، ولی من که بیکارم. خودم میرم سراغشون و باهاشون قاطی میشم.

ـ فکر می­کنی حوصله­ ات رو داشته باشن؟

ـ اگه نشونشون بدم که من یه پیرمرد کسل کننده نیستم چرا که نه؟

ـ چطوری می­خوای این کار رو بکنی؟

ـ در قدم اول براشون جا می­ندازم که حداقل یک روز در ماه، روز پدربزرگه و اون روز قرار نیست خیلی بهشون بد بگذره. مثلاً دسته جمعی می­برمشون سینما.

ـ پس من چی؟

ـ شما که قدمت سر چشمه؛ ولی می­دونی؟ اینطوری می­تونم با علایقشون آشنا بشم و اون وقت سعی می­کنم تا جایی که توان دارم باهاشون همراهی کنم.

ـ چه جوری؟

ـ خب مثلاً یکیشون همیشه میره باشگاه تا بر و بازوش رو خوشگل کنه. شاید منم هفته ­ای یه بار باهاش برم. درسته که نمی­تونم ورزش اونچنانی بکنم، ولی در هفته چند ساعتی من رو در تلاش برای همون کاری می­بینه که دوست داره.

ـ فکر کنم خوشش بیاد.

ـ حتماً خوشش میاد.

ـ خدا رو شکر که تعداد نوه ­هات اونقدر زیاد نیست که جمع کردنشون سخت باشه.

ـ بله، من نمی­خوام یه پدربزرگ سنتی باشم و سرم تو لاک خودم باشه و توقع داشته باشم که فقط به خاطر پیوند خونی دوستم داشته باشن. می­خوام من رو کنارشون ببینن تا پدربزرگ بودنم درک بشه.

ـ خیلی هم خوبه. موفق باشی.

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 2 =